تبليغاتX


☼ سراب،عشق ☼

☼ سراب،عشق ☼

♥ عشق یعنی ترس از دست دادن تو ♥

سراب عشق

تنها ترین تنهای تو زخم زبونا خورده بود...

خدانگهداری نکرد چون قبل رفتن مرده بود

مسافر دلتنگیا از بعد تو بیچاره شد...

بعد از وداع آخرش رفت و دیگه آواره شد

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/03 15:9 بقلم: مجنون |


دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

کاری به کار عشق ندارم

-نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/03 14:54 بقلم: مجنون |


خاکم نکنید 

خـــــاکم نکنیــــد

              بذارید اونم برسه

    بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خـــــاکم نکنیــــد

          هنوز عشقم رو ندیدم

       این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/12/25 11:29 بقلم: مجنون |


سنگ قبر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سنگ قبرم را نميسازد کسي .

                   مانده ام در کوچه هاي بي کسي.

                                         بهترين دوستم مرا از ياد برد

                                                           سوختم خاکسترم را باد برد

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/08/19 14:8 بقلم: مجنون |


+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/08/01 16:15 بقلم: مجنون |


دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
بیل و کلنگ و
تیشه دوس
ت دارم
همی
شه

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/08/01 0:0 بقلم: مجنون |


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر

 کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش

 دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.

 من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.

تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته

بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو

کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای

 معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2

ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من

 نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی

خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده

بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم

 درست مثل خواهر و برادر.

ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم
با خودم فکر می کردم و گریه می کردم


 اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!


 

+ نگاشته شده در سه شنبه 1387/07/30 20:36 بقلم: مجنون |


 

نمی‌دانم چرا رفتی

نمی‌دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی‌دانم کجا، تا کی، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می‌بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی‌داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/21 23:11 بقلم: مجنون |


بين منو تو چيزي ديوار نخواهد شد 

 گر فاصله نيز افتد بسيار نخواهد شد

 با عشق تنفس نيز يک حادثه تازست

آري تو که گل باشي گل خوار نخواهد شد

شايد دلي از يک دل آزرده شود ام

 هرگز دلي از يک دل بيزار نخواهد شد

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/21 12:37 بقلم: مجنون |


ببار


کویر تشنه ی باران است

ببار بر من مهربان بارانم

ببار...

کویر در انتظار باران است

کویر هیچ وقت سیراب نمی شود

کویر بعضی شب ها گریه می کند

کویر بعضی روزها دلتنگ می شود

کویر همیشه دوستت دارد

همیشه...

  خوب من

     مهربانم

         بارانم

           دوســتت دارم...

+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/07/15 15:31 بقلم: مجنون |


عشق یعنی:لطیف ترین تعریف زندگی...

عشق یعنی:معمار عالم...

عشق یعنی:خالق پر شور لحظه های زندگی...

عشق یعنی:از خود گریختن...

عشق یعنی:بهبودی و کامیابی...

عشق،ارمغان محبت است....

عشق:سپردن دلت به.....

عشق یعنی:هدیه ی قلب و روحت به...

عشق یعنی:پیشانی غمناک او را بوسه زدن...

عشق یعنی:دستان یخ زده اش را با دستان گرمت،فشردن...

عشق یعنی:بدون او هرگز...

 

+ نگاشته شده در شنبه 1387/07/13 14:5 بقلم: مجنون |


زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم

 زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت

 زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست

من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابيم

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/07 16:16 بقلم: مجنون |


صدای پات منو می کشه
تب نگات منو می کشه
تو دل دل ثانیه هات، عطر هوات منو می کشه
می خونمت نفس نفس، رنگ لبات منو می کشه
کاش قفسم می شدی، همنفسم می شدی
پس می زدی غم منو ، آتش بسم می شدی
بیا بشین پیش روم، نذار بره آبروم
بیا تو ساعت عشق، شرمو بگیرش از روم
بیا به حرمت بوسه، حبس کنیم نفسو
به اسم اولین عشق، لمس کنیم هوسو
شاید بمونه تو نگام،تا آخرین نفس برام
شاید بمونه تو صدام، اسم تو تنها کلام
بیا به حرمت بوسه، حبس کنیم نفسو
به اسم اولین عشق، لمس کنیم هوسو.
 
  
 

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/07 16:6 بقلم: مجنون |


قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
 
 
        

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/07 16:4 بقلم: مجنون |


بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب...
 بوسه يعني مستي از مشروب عشق...
    بوسه يعني لذت دل دادگي...
       لذت از شب . لذت از ديوانگي...
          بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...
             طعم شيريني به رنگ سادگي...
                بوسه يعني آغازي براي ما شدن...
                   لحظه ي با دلبري تنها شدن...
                      بوسه سرفصله کتاب عاشقي...
                         بوسه رمز وارد دلها شدن...
                           بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
 
بوسه يعني عشق من با من بمان...
 
گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ

+ نگاشته شده در جمعه 1387/07/05 14:29 بقلم: مجنون |


آخ چه رویای قشنگی

                                   راستی این چیه رو قلبم؟ تو اونو واسم نوشتی

                                                                       که واسه خاطر عشقم از همه هستی ت گذشتی

اما این بازم یه خوابه آخه تو پیشم نشستی

                                    آخ چه رویای قشنگی، دست رو دست من گذاشتی

                                                                                    فکر میکردیم این کوچه ها تا خیابون بزرگ

منو تو رو تا آخر دنیا میبرد

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/07/04 21:14 بقلم: مجنون |


 به سينه مي روم اگر امر به رفتنم كني

حرف نمي زنم اگر حكم به مردنم كني


تويي همان كه بي چرا دلم اجابتش كند

چون وچرا نمي كنم خسته اگر تنم كني


تمام اختيار من در اختيار چشم توست

آينه مي شوم اگر نظر به آهنم كني


تو هر چه مي زني بزن به قلب من كنايه اي

ناله نمي كنم اگر خنده به شيونم كني


اگرچه باغ قلب من تشنه ي نوبهار بود

سبز شوم اگر خزان راهي گلشنم كني


به جاي نقش روي تو رنج كشيده اين دلم

چه مي شود تو يك نظر به اين شكستنم كني


هميشه دشمن دلم سكوت سرد سايه هاست

كاش تو نور و روشني نصيب دشمنم كني

    

یه نصیحت:مواظب خودت باش

   یه خواهش:اصلا عوض نشو

   یه آرزو:فراموشم نکن

   یه دروغ:دوستت ندارم

   یه حقیقت:دلم برات تنگ شده

   یه رویا:تو رو داشتن

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/07/03 1:41 بقلم: مجنون |


Love

بعضی ها با دیدن و بعضی ها با شنیدن عاشق می شوند !

ومن درعشق خودمانده ام!که من فقط تو راحس کردم

 و برای یک عمر عاشقت شدم !!!

تنهام نزار...

+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/07/01 15:4 بقلم: مجنون |


+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/07/01 14:47 بقلم: مجنون |


به او بگوييد دوستش دارم

    به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده .

                               به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد .

                                                                           و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/06/31 13:39 بقلم: مجنون |


♥

می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد

+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/06/31 13:28 بقلم: مجنون |


زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه ومعصومانه تو بود

 زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو  بودن بود

 زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدارتوبود

 زيباترين هديه عمرم محبت توبود

 زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

 زيباترين اعترافم عشق توبود

عشق من دوستت دارم

+ نگاشته شده در جمعه 1387/06/29 14:37 بقلم: مجنون |


 

+ نگاشته شده در جمعه 1387/06/29 14:17 بقلم: مجنون |





تمام امید آسیابون به وزش باده تا آسیابش از کار نیفته

قلبم آسیاب* خودم آسیابون* و نفست همون باد

+ نگاشته شده در جمعه 1387/06/29 14:15 بقلم: مجنون |


sarabe_eshgh

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/06/27 14:53 بقلم: مجنون |


Wel Come X

من آواره ام شهر الفت کجاست
خدایا سرای محبت کجاست
چرا بین ما را به هم می زنند
کسانی که از عشق دم می زنند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

عشق منی برای همیشه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


نویسندگان

مجنون

لیلی


پیوندها

عشق منی برای همیشه



Design by : Night Skin


♥ ♥♥ ♥